تبليغاتX
دل نوشته ها
کلمات مسری
سلام...

خسته ام از خودم از شعر و از چشمای تو بیشتر....

بهت قول میدم تمومش کنم

بهم امون بده وقت زیادی نمیخوام

میرم و پشت سرم خودمو شعرو چشمای تورو جا میذارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 21:10  توسط دلارام  | 

سلام

یاور همیشه مومن...

 وقتی چیزی نمی نویسم منتظرم تو برام بگی....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 9:42  توسط دلارام  | 

سلام

*این روز ها که میگذرد جور دیگرم!!!

(یادم نمیاد  کجاخوندمش)

اینم کار جدیدمه:

در را باز میکنم

کوچه شرم نمیکند!

در را میبندم

کوچه شرم نمیکند!

هنوز رد پای تو عجله دارد...

به خیابان میزنم

نزدیکترین میدان به خانه ام،مرا دور میزند

همخوابه ی مسافران شهر میشوم

وبعد از تو

زنی هرزه ،گل های پژمرده میفروشد.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 22:49  توسط دلارام  | 


دیگه از گریه گذشته دنده های چپ سینه ام رو چیزیه که بی اعتبار شده...زندگیم نگرانی هیچ آدمی نیست و من فقط عادت دارم شونه هامو بالا بندازم !

!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 18:23  توسط دلارام  | 

سلام

این کار جدیمه و دوست دارم نقد بشه .

 

دنیای من ،خانه ای ست که درش را ـ

از چارچوب جدا میکنم ،

وقتیکه بلد نیست ادای آمدنت را در بیاورد...

 

دنیای من ،دستان من است وقتیکه

سلول به سلول ،روبه آسمان ایستاده اند ،تا

دعای باران بخوانند

 برای مزرعه ای سوخته،که منم .

 

دنیای من پر از مسافر هایست که

دوست دارم

شبیه توراه بروند

شبیه تو حرف بزنند

حتی لباس های تورا بپوشند ،اما من

چمدان هیچکدامشان را نبندم.  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 19:11  توسط دلارام  | 

سلام...

این یه کار کوتاهه که هیچ فکری روش نکردم و در عرض پنج دقیقه نوشتم، ولی دوس داشتم باهاش به روز کنم نمیدونم چرا؟؟؟

تمام حروف الفبا،برایم حرف در آورده اند...

هر روز با صدای کلاغ ها از خواب بیدار میشوم...

به من برگرد...

دست کلاغ هارا بگیر و به خانه بیاور...

وقتی نیستی

من ،از تمام دیوارهای دنیا کوتاه ترم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 20:14  توسط دلارام  | 

سلام

سرم خیلی درد میکنه...اما تو خوب باش!!!

خسته ام مث وقتایی که از باغچه ی خونتون نارنج  میچیدی...

 

مادرم...

موهایم را بباف به زندگی

به مریم*

به عروسک های کوچکم که بزرگ نخواهند شد

وبه من بگو...

دست های بیوه ات رخت مرد همسایه را نمیشوید.

*مریم اسم شناسنامه ایمه

  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 23:49  توسط دلارام  | 

سلام

یه روز یه عزیزی بهم گفت چقد خوبه خاطره ها جای اینکه شعربشن،تکرار بشن....اونروز من فقط با لبخند حرفشو تایید کردم اما الان داد میزنم چقد خوبه خاطره ای بوجود نیاد که  اصلابخواد تکرار بشه،چقد خوبه مث یه آدم آهنی زندگی کرد صبح سرکار بری و شب خسته برگردی و فقط دنبال یه جای خواب بگردی چقد خوبه از هیچ آهنگی لذت نبری چقد خوبه هیچ شعری گریه ت نندازه چقد خوبه هیچ جایی واست خاطره زنده نشه چقد خوبه وقتی به دانشگات سر میزنی فقط شیطنتات یادت مونده باشه ،چقد خوبه هیچ دوستی نداشته باشی چقد تنهایی خوبه کم کم دارم خفه میشم....

 

*پنجره باز است

هوادر جریان...

مادرم جریان را نمی داند

                      خفه می شوم!!!

 

*بیا

وآبی پیرهنت را به من برگردان...

من آسمانی امن میخواهم!!!

 

منوببخش واسه گذروندن زندگیت خیلی کمم...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 20:2  توسط دلارام  | 

 

 

نیمکتی روبه کوهم...

و آتشفشانی که هر روز تهدیدم میکند ...شبیه توست!!!

برگ ها روی سرم می ریزد

که برف روسفیدت میکند!

اینجا هیچ قرار دو نفره ای نیست،اما

در دامنه های تو مسافران زیادی اتراق کرده اند...

نشسته ام...

و چشمم به اوست

کوهنوردی که فتحت میکند!

 

 

 

آرومم مث چشمات وقتیکه پشت به دریا ایستادن...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 19:49  توسط دلارام  | 

سلام

نمیدونم...دیگه نمیدونم از این به بعد وقتی میام اینجا باید چی بنویسم...از کی بگم یا حتی از چی؟؟؟

مگه دیگه چیزی هم واسم مونده؟؟؟؟

من این پایین نشستم سرد وبی روح

توداری میرسی به قله ی کوه

داری هر لحظه از من دور میشی

ازم دل میکنی مجبور میشی

تا مه راهو نپوشونده نگام کن

اگه رو قله سردت شد صدام کن

یه رنگ مرده از رنگین کمونم

من این پایین نمیتونم بمونم

خودم گفتم  که تلخه روزگارت

منو بیرون بریز از کوله بارت

دلم می مردو را بغض و سد کرد

بخاطر خودت دستاتو رد کرد

برو بالاتر از اینی که هستی

تو بغض هر دوتامونو شکستی

با چشم تر اگه تو مه بشینی

کسی شاید شبیه من ببینی

منم اونکه تورو داده به مهتاب

کسی که رو تو میپوشونه تو خواب

کسی که واسه دنیای تو کم نیست

میخوام یادم نره دست خودم نیست....

این آهنگه لهراسبی بدجور داره بهم میریزم...خداخودت میتونی کمکم کنی مگه نه؟؟؟دلم هوای رفتن به بهشت زهرارو کرده سر قبر یکی از عزیزام امروز صدای ضبط شدشو داشتم گوش میدادم...تموم خاطره هاش زنده شد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 17:57  توسط دلارام  |